عشقت را هرگز بازگو نکن

عشقی که هرگز يه زبان نيايد

مثل نسيم ملايم ساکت و نامرئی می گذرد

و همه چيز را بر سر راه خود تکان می دهد

من عشقم را به زبان آوردم

و قلبم را برای او گشودم

سرد و لرزان با ترسی مرگبار

و او رفت ...

بعد ها مسافری بر سر راهش پيدا شد

ساکت و نامرئی ، مثل باد

و او ،

عشق اين مسافر را پذيرفت

پس

(( هرگز عشقت را بازگو نکن ))

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦


 

این آخرین تلاشمه

 
واسه بدست آوردنت

 
باور کن این قلب و نرو


این التماس آخره


چقدر می خوای تو بشکنی


غرور این شکسته رو


هر چی میخوای بگی بگوووووو

 
اما نگو بهم برووو


این دل و عاشقش نکن اگه منو دوست نداری


راحت بگو اگه می خوای قلبه منو جا بذاری


دلم پر از شکایته

 
اما صدام در نمیاد


می ترسم از دست بری


کاری ازم بر نمیاد


نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه....

هر کی دلش جای دیگست عشق و بخواد ترک بکنه


نفس زدم از ته دل ..معصوم این قلب به خدا...

نذار بشه محال واسش باور عشق آدما

مرگ دلم پایه توه


اگه ازش گذر کنی


لب تر کنی رفیقتم

 
کافیه با ما سر کنی

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦


 

سکوت من فریادمه

نگام برات در ماتمه

محکوم به جرم عاشقی

این اخرین گناهمه

 

فریااااااااااااااااااااااااد من چه بی صداست

تو قلب من چه قصه هاااااااااااااااااااست

اگه صداشو گوش کنی

اسمی به گوشت اشناست

گناه من عاشقیه

خیال من جز تو کیه

جز تو گناهی ندارم .چاره به راهی ندارم

واسه رهایی از دلم جز تو که راهی ندارم

فریاد من چه بی صداست

تو قلب من چه قصه هاست

اگه صداشو گوش کنی

اسمی به گوشت اشناست

 

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦


 

بارانم اما.......

                  نمی بوسمت .......

                                            چون سرما می خوری.

   محمد علی بهمنی  

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦


 

ای زندگی من

ای گل بهار من
به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم

ای زندگی من
گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم
بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان بذیر است
آن زمان که غم زندگی من را  متلاشی میکند به تو می اندیشم
نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦


 

دوستت دارم!

گاهی سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهی سخته قبول آنکه عاشق شدی

خدایا دیگر طاقت دوری و انتظارم نیست

اگر باز هم ..... ، اگر باز هم او .......

قلبم خسته است .... خسته ی تازه التیام یافته!!!

آخر مگر تا کی ، کجا ....

می توان این قلب خسته را وصله کرد؟؟؟

روزی می رسد که دیگر وصله ای بر آن نتوان کرد ...

آن وقت چه کنم خدایا ؟!

می دانی که با تو ام

با تویی که تو غربت دلت گرفته

حرفهایت دلم را لرزاند ، چون قدیم ها

اشک مریز ، گریه مکن

با تو هستم و می مانم در کنارت

اکنون دیگر می توانم بگویم که قلبم نزد توست

آن دور ها ........ اما چه نزدیک

من دیگر چه دارم که بمانم؟!

همه چیز در دست توست...

می ترسم که بیایم ،

و چون سررسم باز سرابی بیش نبینم

خود می دانی که چه سخت است!

دوستت دارم

 

 

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦


 

یک بغض کهنه که مانده کنار خاطرات تو

من را صبور نشانده کنار خاطرات تو

ای تو بهانه قلبم که می روی زدستانم

از من ببین چه مانده کنار خاطرات تو

عمری چکید به پای تمام ارزوهایش

شمعی که مرثیه خوانده کنار خاطرات تو

با گریه چشم نشانده کنار خاطرات تو

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦


 

این سایه ی غریب که در حال رفتن است

چیزی شبیه روح من است این ... نه ُ این من است

آری همان منی که از آغاز بودنش بود

آه این همان منی است که در دفتر زمان

با مشق های دلهره مشغول مردن است

این من که بر مزار خود اینگونه ناشکیب

از آنچه هست و نیست هوا خواه شیون است

از من مگیر آن نگهت را که روزهاست

تکلیف چشمهای تو با سایه روشن است

این من قبول کن که کسی جز تو نیست ُ آه

ای آشنای دور ! که نام تو بهترین است؟!

 

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦


 

دوست دارم
اگه چشمات مشكي يا عسلي دوست دارم اگه موي تو كوتاست يا كه بلند دوست دارم اگه چون دوستم داري ميخواي اذيتم كني هر چقدر مي خواي اذيتم بكن دوست دارم وقتي با برق چشات چشماموادب ميكني دو تا چشم من مي خوان بهت بگن دوست دارم وقتي كه دستم ومي گيري ونازش ميكني تو دلم داد ميزنم هزار دفعه دوست دارم وقتي كه نگام به نيمرخت عمود اين لبام دوتاشون ميخوان درگوشت بگن دوست دارم اگه آرزوي ناز دوستم داري فقط يه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو دوست دارم

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦


يه متن قشنگ

سلام دوستان چهارشنبه رفته بودم دفتر خبرگذاري دانشجو

ايران (  ايسنا  ) يه متن قشنگ بالاي سر سردبيرشون بود كه خيلي

من خوشم امد و حفظش كردم اميدوارم شما هم ............

زندگي مانند امتحان است كه ما  غلط مينويسيم و هي  آن را 

پاك ميكنيم وباز غلط مينويسيمو پاك ميكنيم غافل از اين كه يك

روز فريادمي زنن ورقه ها بالا......!!

 

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦


اخراجی ها را اخراج کنيد

هرکاری می کنم نمی تونم از فکر فیلم اخراجیها بیرون بیام.اخراجی ها یکی از معدود فیلمهایی است که من برای اثبات مزخرف بودنش خودم را به آب و آتش می زنم.ایندفعه به نقد اخراجی ها از زاویه های مختلف می پردازم:

از دیدگاه فنی و سینمایی : به مجله همشهری جوان شماره 113 صفحه 33 مراجعه کنید.

از دیدگاه ارزشی و مذهبی : پدر من در جبهه بوده.شوهر عمه من هم استخوان خرد کرده جبهه است.وقتی با آنها صحبت می کنم می گویند که در جبهه شوخی وجود داشته حتی برخی از شوخی های زننده اما هرگز کسی در جبهه ورق بازی نمی کرده کسی قمار بازی نمی کرده کسی نماز را به تمسخر نمی گرفته است.

از دیدگاه تماشاگران : با عرض معذرت و برای بار چندم اعلام می کنم که مردم ایران از نظر فرهنگی بسیار ضعیفند و به نوعی عقب مانده فرهنگی هستند.دلقک بازی در ایران بسیار خوب می فروشد.وقتی یک فیلم ارزشمند مثل خون بازی نصف یک فیلم مبتذل مثل مهمان می فروشد چطور می توانید بر اساس فروش و رضایت مخاطب فیلمها را ارزشیابی کنید؟

از دیدگاه سیاسی : کسی که تا 5 سال پیش تمام دختران غیر چادری را مرتد و مفسد فی الارض می دانست امروز با یک دختر آرایش کرده و بسیار خوشگل !! عکس دو نفره می اندازد.

تا حالا هیچکدام از طرفداران اخراجی جواب قانع کننده ای به من نداده اند.التماس می کنم اگر واقعا به خوب بودن اخراجی ها اعتقاد دارید به من ایمیل بزنید و دلایل خود را تشریح کنید.قول می دهم که اگر دلایلتان محکم بود از مواضعم عقب نشینی کنم.

*****************************

در پايان دوست دارم همتون كه اين مطب خوندين نظرهاتونو در ميون بذارين با من 

                                   بازم ممنون

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


سکوت کوچه

می رفتم و با سکوت کوچه نجوا می کردم .... 

           

                       

                                    باز لحظه دیدار نزدیک است

                                    باز من دیوانه ام ......مستم

                                    باز می لرزد دلم ...... دستم

 

 انقدر زمزمه کردم تا لحظه دیدار رسید . پس از مدت ها دلم لرزید .

                                                                                            جلو رفتم .

                 طپش های قلبم از ثانیه ها پیشی گرفته بود  .........

 

   و حال که آن زمان بود ما با هم بودیم . از گفتنی ها گفتیم  و از ناشنیده ها شنیدیم .

 

        گفت که بگو  و من پرسیدم .

                                  از عشق ٬ محبت ٬ بودن یا نبودن ............

  و تو چه قاطعانه بودن و نبودن را انتخاب کردی ....

     وچه معصومانه عشق را انکار کردی ......

  و چه ناباورانه به من باور دادی که همه چی بین ما هیچ بوده .........

 

     و چه مظلومانه آخرین برگ سبز خاطره از درخت خشک عشقمون افتاد  .........

                                  و من تمام لحظات با هم بودنمان را گریستم .

 

  و حال که این زمان است طپش های قلبم حتی نای رقابت با دقیقه ها را هم ندارد ....

 

   می روم .... می روم و زیر لب بر سکوت کوچه ناسزا می گویم ......

                        خدا را می خوانم ...

                                خدایا

                                    سرای محبت کجاست ...؟

     ولی باز جز سکوت کوچه جوابی نمیشنوم ...............

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦


يه ۲ تاعکس قشنگ واسه شما مهربونها

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 

شيشه اي مي شکند ...

 يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

 مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦


 


خنجري خواهم ساخت

و به سينه ي گرم عشق خواهم زد .

عشـــــــــــــق را خـــــواهـــــم کشـــــــت

 تا که هيچـــــکس بعد از من  اسيـــر زندانش نشــــود...

 

***


با

عشق

زمــــــــان

فرامـــــــوش

 مي شــــــــــود

و

بـا

 زمان

 هــــــم

 عشــــق ...

و

من

 از هيچ چيز

 به اندازه ي فراموشي

 نمي هراســـــــــــــــــــــــم .

 

از فراموشي مي هراسم ...

 

مرا بخوان

  
نویسنده : صاحب و محمد ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦